love story
راستی که او عشق اش را در روح پاک بشریت دمید و همه مخلوقش را از خودشان بیشتر دوست میدارد آن بی شک خدا
پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم. نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...
چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..! شده بود: سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت) اجازه هست ؟ سلام عزیز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟ اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟ شب که می شه یواش یواش، با چشمک ستاره هاش اجازه هست از آسمون، ستاره کش برم برات؟ اجازه هست بیای پیشم یه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی كسی بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم اجازه هست خیال کنم، تا آخرش مال منی؟ خیال کنم دل منو، با رفتنت نمی شکنی؟ اجازه هست خیال کنم، بازم میای می بینمت؟ با اون چشای مهربون، دوباره چشمک می زنی؟ طپش طپش با چشمكت، غزل بگم برای تو با اتكا به عشق تو، تو زندگی برم جلو؟ هر چی بگی نه نمی گم، جونم بخوای برات می دم هر چی می خوای بهم بگو، فقط بهم نگو برو اجازه هست بازم تو خواب، بوس بكارم كنج لبات یه شعر تازه تر بگم، به یاد شرم گونه هات نشونیتو بهم می دی؟ تا پنهون از چشم همه ورق ورق نامه بدم بازم برات همیشه مهربون من! نامه رسید به انتها فقط یه چیز یادت باشه: بازم به خواب من بیا منظره در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند.یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار پنجره اتاق بود بشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.آنها ساعتها با هم حرف میزدند و هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد.پنجره رو به یک پارک باز بود و دریاچه زیبایی داشت.مرغابیها و قو ها در دریاچه شنا میکردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند.درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افقی دور دست دیده میشد.همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف میکرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه میگرفت. انتظار تا کی بشینم منتظر تا خبری از تو بیاد دل دیگه طاقد نداره ای انتظار رو نمیخواد تا کی بگم بمون بمون تو این خیال ناتموم تا کی باید بهش بگم عمرش رو با هات کنه حروم تا کی باید گل بچینم بعداونارو پرپر کنم تا کی تو این بهد غریب این انتظار رو سر کنم تا کی باید عاشق باشم عاشق اون نور اذون تا کی باید خواب ببینم اما به رویام نرسه بسه دیگه بسه دیگه بسه دیگه به من بگو که وعده گاهمون کجاست به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداست به من بگو به من بگو وعده گاهمون کجاست به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداست به من بگو کدوم شب ه که میرسه چشم تو ستاره ی قشنگ من به من بگو به من بگو تا کی شبام رو پس بدم تا تورو پیدا بکنم بیا بمون که من امشب رو پیش تو فردا بکنم پیش تو فردا بکنم بسه دیگه بسه دیگه بسه دیگه به من بگو که وعده گاهمون کجاست به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداست به من بگو به من بگو وعده گاهمون کجاست به من بگو کدوم غزل رمز صدای بی صداست تقدیم به همه عاشقانی که منتظر عشقشان هستن وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم .... میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه ! اگه "من" بشکنمت چه حالی می شی؟ اگه "من" بهت دروغ بگم چه حالی می شی؟ اگه "من" حوصله ات و نداشته باشم چه حالی می شی؟ اگه "من" ناراحتت کنم و حتی وقتی بفهمم کارم اشتباه بوده عذر خواهی نکنم چه حالی می شی؟ اگه "من" به گریه ها و غم هات بی توجه باشم چه حالی می شی؟ اگه "من" خنده ها و شادی هات برام مهم نباشه چه حالی می شی؟ اگه "من" برم وازت دور بشم و نیام چه حالی می شی؟ حالا "تو ": منو می شکونی عین خیالت نیست ! بهم دروغ می گی عین خیالت نیست ! حوصله امو نداری عین خیالت نیست ! ناراحتم می کنی و با اینکه می فهمی کارت اشتباه بوده بازم عذر خواهی نمی کنی عین خیالت نیست ! به گریه هام و غم هام بی توجهی و عین خیالت نیست ! خنده ها و شادی هام برات مهم نیست و عین خیالت نیست ! رفتی و ازم دوری و نمیایی و عین خیالت نیست ! ذات ما اینجوریه. ما همه اینها رو فقط در صورتی که در حق خودمون اتفاق بیفته نادرست می دونیم و می گیم بی انصافیه!!!!!اما هر روز انجامش می دیم و می دیم و می دیم و می دیم.عین خیالمونم نیست. یادمه یه شب با خودم یه عهدی کردم. هنوزم پاش وایسادم و وامیستم.حتی اگه تو همینجوری به کارات ادامه بدی. آره " و من آنشب قسم خوردم تو را هرگز نرنجانم ! " حالا من بازم می گم عیب نداره و مثل همیشه به دل نمی گیرم. چون نمی خوام جای خوب و دنج و قشنگت رو تو قلبم به قهر و کینه و نفرت اجاره بدم. تا باز باشی اینجا تو قلب من!!!!!!!!(خ) چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره . صدای قلبمو می شنیدم . نظرتون در مورد این داستان چیست ؟ عشق یعنی
دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه . دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که می گی و خیالت راحته که ازش هیچ سوتعبیری نمی شه . دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه .
دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه ! دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش ... دوست یعنی یه راه دو طرفه ٬ یه قدم من یه قدم تو ...اما بدون شمارش و حساب و کتاب . دوست یعنی من از بودنت سربلندم نه سر به زیر و شرمنده . یعنی اگه هستی همیشه هستی و کنار همه با منی ٬ نه گاهی ... نه بنا به اقتضا ... نه به شرط خلوت و تنهایی ... دوست یعنی تو نماینده ی منی ٬ حتی اگه نباشم ... حتی اگه نباشی . دوست یعنی صادقم ٬ یعنی بی ریام ٬ یعنی به رویاهای مشترک به یه اندازه فکر می کنم ... یعنی گاهی من دستت رو می گیرم و گاهی تو با من تاتی تاتی می کنی ... دوست یعنی اینکه نبینم دلتنگ باشی و نبینم برای درددل کردن ٬ روزهات صرف شمارش دقیقه و ساعت بشه تا شنونده ی حرفهای ساده و شاید تکراری ات باشم ... دوست یعنی کم نیار و جا نزن تا وقتی حواسم به توئه ... یعنی باکی نداشته باش از سختی و تلخی و بی رحمی روزگار ... یعنی دعای من همیشه همراه توئه ... دوست یعنی ... "زندگی با ماجراهای فراوانش ظاهری دارد ٬ بسان بیشه ای بغرنج و در هم باف ماجراها گونا گون و رنگ وارنگ ست . چیست اما ساده تر از این ٬ که در باطن تار و پود هیچی و پوچی هماهنگ ست ؟ " * لطفا برای تعبیر کلمه ی "دوست" حرمت نگه دارین! همین ... این رو برای یکی از دوستام نوشتم بعضیها هیچوقت نمیفهمند یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود ،ازش پرسید چرا دوستم داری؟واسه چی عاشقمی؟ تو هیچ دلیلی نمیتونی بگی پس چطور دوستم داری؟ بخاطر لبخندت پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون عزیزم،گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی،میتونی؟نه اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم
اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجودنداره نه!!!!معلومه كه نه!!!!پس من هنوز هم عاشقتم عشق واقعی هیچوقت نمی میره،این هوس است كه كمتروكمتر میشه وازبین میره عشق خام وناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم "ولی عشق كامل وپخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم" بعضي وقتا واسه بعضي چيزا هيچوقت سوالي نداريم و نخواهيم داشت نميدونم چرا بعضي ها مشکلاتي تو زندگيشون پيدا مي شه که بقيه ترکشون ميکنن مگه اون مشکلات رو خودشون خواستن..............مثه جريان رفيقم مهران نمي دونم وضعيتي که براش پيش اومد حق يا نا حق ولي اينو تو زندگي هميشه بهش معتقد بودم دوران خوشي زياد پايدار نيست ولي واسه مهران خيلي زود اين دوران تموم شد..... تحقیقات اخیر دانشمندان حاکی از آن است که مغز انسان از روابط ریاضی برای ذخیره علایق و احساسات استفاده می کند. یعنی اعداد را باهم جمع کنید خدا مشتي خاک را بر گرفت. مي خواست ليلي را بسازد، از عشق خود در آن دميد و ليلي پيش از آن که با خبر شود عاشق شد. اکنون سالياني است که ليلي عشق مي ورزد، ليلي بايد عاشق باشد. زيرا خداوند در آن دميده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق مي شود. چون سخن خدا بدينجا رسيد ، ليلي جاوداني شد و شيطان ديگر نبود. چه کسي غبار اندوه را از طاقچه هاي زندگي بروبد؟ چه کسي پيراهن عشق را بدوزد؟
این میز کار پسرا
اینم میز کار دخترا با اینکه عکس اولیه بر ضد خودمه ولی برای خنده دیگه ؟؟؟؟؟؟ خوشا شب نشستن به پهلوی تو تـــماشای پـــرواز گـــــیسوی تو خوشا با تــو سرگرم صحبت شدن وســـجده به محـــراب ابـــروی تو خوشا در نگاه تو چون می خـــراب خوشا نـــازنین چشم نــــازوی تو دو چـــشم پـــر از کهربای خموش که نـــاگه مرا میکشد ســـوی تو خوشا بـــازی دســـت اعـــجاز گر که گـــل چیند از بــــاغ جادوی تو ... بیا پــــــر شوم از تو تا پــــر شود ســــکوت زمین از هــــیاهوی تو ستاره ها هرگز نمي ميرند سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟ هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟ لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟ دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟ معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری... من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش دوستدار تو (ب.ش) لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان می کنم جوابم واضح بود معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی از بستگان لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟ ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن... لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد يکی بود يکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.
روزها و هفته ها سپری شدند و تا اینکه روزی مرد کنار پنجرهاز دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند.مرد دیگر که بسیار ناراحت شده بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار .خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیاندازد.بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند.ولی در کمال تعجب با یک دیوار بلند رو به رو شد!
مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است.پرستار پاسخ داد:ولی آن مرد کاملا نا بینا بود.![]()

من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و از من خداحافظی کرد
" تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.


رنگ چشاش آبی بود .رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .
وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
با شیطنت نگام می کرد .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ول شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

چطور میتونی بگی عاشقمی؟
![]()
من جدا"دلیلشو نمیدونم اما میتونم بهت ثابت كنم
Lady :
باملاحظه هستی
دختر ازجوابهای اون خیلی راضی وقانع شد
پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم
اونجوری باشی پس منم نمیتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم

من با مهران تو دانشگاه دوست شدم مهران يه بچه خيلي سرحال پر تحرک بود اکثرا هم با ما که رفيقاش بوديم مي گذروند وضعيت خونواديگيشون هم خيلي خوب بود وقتي دانشگاه قبول شد باباش بهش يه پرايد داد که ايکاش هيچوقت اين پرايد رو نمي داد.......................
وسطاي سال اول دانشگاه بود که سر يکي از کلاس ها هنوز استاد نيومده بود مهران اومد و چيزي گفت که همه ما حسابي تعجب کرديم تنها چيزي که به مهران نمي خورد عاشق شدن بود..............کلي تعجب کردم بهش گفتم مهران:سر کار گذاشتي.... تو...تو عاشق شدي؟!
خيلي جدي گفت:آره مگه من چمه؟
گفتم:هيچي ولي تو که مي گفتي که دوست نداري با کسي دوست بشي پس چي شد؟
يکم فکر کرد بعد گفت:خوب حالا که شده......حالا چقدر گير ميدي ببين محمد من فردا شب مي خوام برم ياسمن بيرون توهم دوست داري بياي؟
خوب منم که حسابي کنجکاو شده بودم گفتم:آره حتما ميام.............
الان که اينارو مينويسم نميدونم دلم بايد به حاله رفيقم بسوزه که يعدفه براش اون اتفاق ميوفته.................نميدونم ولي واقعا موندم به چه گناهي اين اتفاق براش بايد ميوفتاد.............
فردا شب..........طرفاي ساعت 8 اومد مهران دنبالم با پرايدش اومد..........هروقت بچه ها اينو با پرايدش ميديدن کلي مسخرش مي کردن آخه قد مهران بلند بود انگار خودشو با زور تو ماشين جا ميداد...........
رفتيم رستوران با مهران، ياسمن اونجور که فهميدم ياسمن دانشجو تو اصفهان موقع تعطيلات که اومده تهران با مهران آشنا شده.............................
از اينجا به بعدش رو مهران برام گفته و من دارم مي نويسم..................
من با ياسمن واقعا روزايه خوبي داشتم يه روز بهش گفتم ياسمن بهم قول مي ديم که تا آخر عمر باهم باشيم؟
خنديدو گفت:معلومه که قول مي دم مهران من عاشقتم......
ولي حيف که اين دوران داشت تموم مي شد من از جريان ياسمن و مهران خيلي کم مي دونم چون واقعا غمگين کننده اس جراتم ندارم از مهران بيشتر بپرسم...........چون واقعا ناراحت مي شه حتي فکرش رو کنه..............
حدود چند ماه گذشت تا اينکه يه روز مهران با يه جعبه شيريني اومد دانشگاه.....
گفت:بچه ها يه خبر خيلي خوب من دارم نامزد مي کنم هفته ديگم ياسمن مياد تهران که بريم وسيله اينا بخريم واقعا خوشحال شدم هم من هم بقيه رفيقا......
خوب نامزديه رفيقمونه درست سه روز بعد از اين بود که ورق برگشت انگار تقدير مي خواست يه چيز ديگه بشه مهران با سرعت زياد تو اتوبان چرخه ماشينش در مي ره و ماشين.......
مهران هشت ماه تو بيمارستان بستري ميشه نمي خوام بگم که تو اين هشت ماه چه روزايي رو ياسمن گذروند چه شب هايي پشت در بيمارستان بود چقدر گريه کرد که خدا مهرانش رو بهش بر گردونه ولي............................
مهران بعد از حدود هشت ماه از بيمارستان مرخص شد مهرانو ياسمن عاشق هم بودن ولي تقدير اونارو واسه هميشه از هم جدا کرد.........مهران قطع نخاع شده بود........آره واسه هميشه فلج شده بود وقتي ياسمن اين خبرو شنيد همونجا تو بيمارستان بيهوش شد........
ديگه کمتر ياسمن مي رفت ديدن مهران.....خواهر مهران به ياسمن گفت:اگه بخواي مي توني از زندگي مهران خارج شي تا قبل از اينکه اونو به خودت اميدوار کني اگه هم مي خواي مي توني تا آخر با مهران باشي.................
اينجا بود که تصميم سختي بايد ياسمن مي گرفت يا مي موند و با اين شکل با مهران زندگي مي کرد يا مي رفت دنبال يه زندگي بهتر به نقطه اي رسيده بود که بايد ثابت کنه اون حرفي که يه زماني به مهران زده رو چقدر بهش ايمان داره............
روز تولد مهران ياسمن مي ره خونشون ديدنش اما با چشمي گريون........بعد از يکم صحبت خيلي سعي ميکنه يه جوري حرفشو بگه که مهران ناراحت نشه بالاخره با منو من ميگه....
ببين مهران:امروز واسه هميشه همه چي بين ما تموم ميشه از امروز ديگه به ديدنت نميام تو هم ديگه به من فکر نکن......باشه؟
ياسمن هرچي منتظر شد حرفي بشنوه ولي هيچي نشنيد...... مهران سرشو از ياسمن برگردوند انگار نمي خواست که ياسمن گريشو ببينه...........و بدون هيچ حرفي که مهران به ياسمن بزنه................................ ياسمن رفت..............
از اون روز به بعد که مهران خيلي کم حرف مي زنه به يه نقطه همش خيره مي شه خدا مي دونه تو سرش چي ميگذره شايد به اينکه يه روز اونو ياسمن بهم قل دادن باهم باشن ولي......با خودش شايد فکر ميکنه به چه گناهي اينجور شد................
ياسمن حدود يه سال بعد با يکي از همکلاسيهاش تو همون اصفهان ازدواج ميکنه.................. مهران بعضي وقتي از ياسمن ازم مي پرسه ولي جرات ندارم حتي بهش يه کلمه بگم...................گريم گرفته واقعا کار ياسمن درست بوده؟ اونو تو اين وضعيت رها کرد؟.................................................................................
بدون نگاه کردن به جوابها این تست را انجام دهید.
1- یک عدد از ۱ تا ۹ انتخاب کنید.
2- آنرا در عدد ۳ ضرب کنید.
3- حاصل را بعلاوه ۳ کنید.
4- دوباره حاصل را در ۳ ضرب کنید.
5-یک عدد ۲ یا ۳ رقمی بدست آورده اید
6-ارقام عدد خود را با هم جمع کنید (مثلا اگر عددتان ۱۸ است ۱ را با ۸ جمع کنید)
7- حالا به ادامه مطلب بروید و نتیجه را ببنید ...........
ادامه مطلب
ليلي نام تمام دختران ايران زمين است، و شايد نام ديگر انسان واقعي !!!!
ليلي زير درخت انار نشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناري هزار دانه داشت. دانه ها عاشق بودند، بي تاب بودند، توي انار جا نمي شدند. انار کوچک بود، دانه ها بي تابي کردند، انار ناگهان ترک برداشت. خون انار روي دست ليلي چکيد. ليلي انار ترک خورده را خورد ، اينجا بود که مجنون به ليلي اش رسيد.
در همين هنگام خدا گفت: راز رسيدن فقط همين است، فقط کافيست انار دلت ترک بخورد.
خدا انگاه ادامه داد: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من، ماجرايي که بايد بسازيش.
شيطان که طاقت ديدنه عاشق و معشوقي را نداشت گفت: ليلي شدن ، تنها يک اتفاق است، بنشين تا اتفاق بيفتد.
آنان که سخن شيطان را باور کردند، نشستند و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
اما مجنون بلند شد، رفت تا ليلي اش را بسازد ...
خدا گفت: ليلي درد است، درد زادني نو، تولدي به دست خويشتن است
شيطان گفت: آسودگي ست، خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است و فرو در خويشتن رفتن.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: ليلي خواستن است، گرفتن و تملک کردن
خدا گفت: ليلي سخت است، دير است و دور از دسترس است
شيطان گفت: ساده است و همين جا دم دست است ...
و اين چنين دنيا پر شد از ليلي هايي زود، ليلي هاي ساده ي اينجايي، ليلي هايي نزديک لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي است، زيستني از نوعي ديگر
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد. ليلي مي دانست که مجنون نيامدني است، اما ماند، چشم به راه و منتظر، هزار سال.
ليلي راه ها را آذين بست و دلش را چراغاني کرد، مجنون نيامد، مجنون نيامدني است.
خدا پس از هزار سال ليلي را مي نگريست، چراغاني دلش را، چشم به راهي اش را...
خدا به مجنون مي گفت نرود و مجنون نيز به حرف خدا گوش مي داد.
خدا ثانيه ها را مي شمرد، صبوري ليلي را.
عشق درخت بود، ريشه مي خواست، صبوري ليلي ريشه اش شد. خدا درخت ريشه دار را آب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.
سايه اش خنکي زمين شد، مردم خنکي اش را فهميدند، مردم زير سايه ي درخت ليلي باليدند.
ليلي هنوز هم چشم به راه است چراکه درخت ليلي باز هم ريشه مي کند.
خدا درخت ريشه دار را آب مي دهد.
مجنون نمي آيد، مجنون هرگز نمي آيد. مجنون نيامدني است، زيرا که درخت باز هم ريشه مي خواهد.
ليلي قصه اش را دوباره خواند، براي هزارمين بار و مثل هربار ليلي قصه باز هم مرد. ليلي گريست و گفت: کاش اين گونه نبود.
خدا گفت : هيچ کس جز تو قصه ات را تغيير نخواهد داد ،ليلي! قصه ات را عوض کن.
ليلي اما مي ترسيد، ليلي به مردن عادت داشت، تاريخ هم به مردن ليلي خو گرفته بود.
خدا گفت: ليلي عشق مي ورزد تا نميرد، دنيا ليلي زنده مي خواهد.
ليلي آه نيست، ليلي اشک نيست، ليلي معشوقي مرده در تاريخ نيست، ليلي زندگي است.
ليلي! زندگي کن
اگر ليلي بميرد، ديگر چه کسي ليلي به دنيا بياورد؟ چه کسي گيسوان دختران عاشق را ببافد؟
چه کسي طعام نور را در سفره هاي خوشبختي بچيند؟
ليلي! قصه ات را دوباره بنويس.
ليلي به قصه اش برگشت.
اين بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگي.
و آن وقت به ياد آورد که تاريخ پر بوده از ليلي هاي ساده ي گمنام و ......



ستاره ها نمي ميرند،حتي اگه تيره ترين شب ها از راه برسه.حتي اگه تو خواب باشي و اون ها رو نبيني.حتي اگه فرسنگ ها از اون ها فاصله داشته باشي.ستاره ها هميشه زنده اند و مي تابند.چه روز وچه شب.در اين هواي سحرگاهي،دلم هواي توروکرده،يه دوست که بشه با اون حرف زد،تو چشماش نگاه کرد.يه دوست که بتونه چشم هاي منو باز کنه.احساس منو لمس کنه و نگاه منو نسبت به هرچيزي که مي بينم،بالا و بالاتر ببره.
يه دوست که جرأت کنه در اوج با من ملاقات کنه،دورازهرترديد وترسي.دورازهر تصوري که پا در زنجير خاک داره.دورازبايدها و نبايد ها.يه دوست که مثه يه ستاره روشنم کنه،اسير زمان ودربند مکان نباشه و هر لحظه منو به ابديت پيوند بده.منو تا اون ستاره که به من چشم دوخته نزديک کنه.من از ذوب شدن نمي ترسم،اگه بدونم تا هميشه در قلب يه ستاره، خواهم سوخت!
کجايي بچه محل!من هنوز به دنبال توام.هيچ مانعي منو نااميد نکرده.هيچ جادويي برام دور نبوده،هيچ صخره اي برام بزرگ نشده.هيچ دردي در اين مسير،برام بي درمون نبوده.من به دنبال توام کسي که معرفت رو چشيده و شهد عشق رو سر کشيده.اون هايي که تنهايي رو ديدن خوب مي دونن من چي مي گم.دراين هياهوي روزمرگي!صب تا شب دويدن،وشب تا صبح آرميدن،در اين روز هاي تب آلود زندگي به دنبال يه لقمه نان ،هي عرق ريختن.بپا رفيق فراموش نکني.بپا از ياد نبري.اين لحظه ها کم ات نکنند،
تا روزي روزگاري زير اين گنبد کبود،تو بحر قصه يکي بود يکي نبود،گم بشي.يادت باشه يکي هست که ستاره توست.
يکي که مي تونه لحظه هاي تو رو پر کنه.سرشار از بودنت کنه.يکي که بشه چشم،. تو گوش.يکي که بتوني باهاش يه قل دو قل بازي کني.جر نزنه.کم نياره.تا آخر بازي باهات همدمه!يکي که تو رو وصل کنه به اصلت.يکي که وقتي نباشه دلت هري بريزه.
شايد بگي اي بابا اين بچه محل ما چه دل خوشي داره.کو يار؟تو اين زمونه بدو جوون تا از قافله عقب نموني!از صبح تا شب کار کار،کلاغه خبرداردار!کي به فکر ياره؟يار سيري چند؟!همه فکر و خيالم
گذرونه زندگيه!همه آرزوم يه نمه بي خياليه!اما کو مجال؟!
انگاري تب مرداد گرفتت.بپر تو آب يخ کني جونم!منم بهت مي گم رفيق،زيراين گنبد کبود،اگه فقط يکي بود،
يکي ديگه نبود اين قصه پيش نمي رفت.اين آدما جوونه نمي زدند،گل نمي کردند،هر دردي کنار يار،
شيرينه،تحملش آسون تره.غم آدم،غم تنهاييه!بي همدلي و بي همزبونيه!
خودت رو قابل بدون تا بهت پيشکش کنند. تا وقتي به بيکاري مي گي دمت گرم!تا وقتي قيافت اين جوري رفته تو هم،فکر نکن گشايشي از راه مي رسه!گشايش واسه اونايي تو راهه که، مي گن يا علي.!
تو جزو کدومشي.يا به خودت راست بگو يا روزگار بهت مي گه که راست کدومه!تا وقتي بي تحرک مثه يه مترسک وسط مزرعه زندگيت وايسي،حتي يه گنجشک رو شونه هات نمي شينه!خودت رو تکون بده.اين رسم برنده شدن نيست.اين ختم بازيه!برو به سمت شاد زيستن،رها شدن،شادي يه انتخابه رفيق.يه مدال نيست که کسي اونو رو تخت سينه ات سنجاق کنه!غم يه توهمه.
هر اتفاقي توي هستي،با نگاه تو معني مي شه.وقتي عزيزت پر مي کشه،وقتي از کسي که انتظار نداشتي زخم مي خوري.وقتي بهت تهمت مي زنن.وقتي بهت خيانت مي کنن يه حالتي بهت دست مي ده که اسمشو مي ذاري"غم".اما به مرور زمان،زمونه يادت ميده يه جوري با اون حادثه کنار بيايي.پس غم،يه واکنشه نسبت به خواهشي که برآورده نشده.اون چيزهايي که ما مي بينيم همه واقعيت نيست.ما هميشه نسبت به بخش هايي ازهستي نادانيم.حالا تو که اخم کردي!تو که توي خودت فرورفتي.تو فقط دچار افت انرژي هستي.يکي از راه هاي جذب انرژي داشتن يارو رفيقي شفيقه،تا در کنار هم احساس بهتري نسبت به هر حادثه اي داشته باشين.ما نياز داريم کسي رو دوست بداريم و کسي هم ما رو دوست بداره.اين نياز حياتيه.
اگه تنهايي تو رو دچار افت انرژي کرده،نگو که مي ترسم دنبال ياري بگردم تا با هم همراه بشيم.نگو تا خونه و ماشين نداشته باشم،مجبورم تنها بمونم،اول بخواه ومشتاق باش. بعد بجو و به کاينات بسپار.ستاره ها،به من و تو پيغوم مي دن که هرکسي به دنبال جفت خودش مي پره،تا در کنار هم آروم بگيرن.ستاره ها توي آسمون کنار هم مي درخشن و هيچ کدوم جاي ديگري رو تنگ نکرده.بيا من وتوهردونگاه تازه بشيم.
واسه رها شدن هي ساده بشيم.وصل کن خودتو به اين همه ستاره که بهت زل زدن.اگه کوله بارت سنگينه!
اگه خيلي تنهايي وهمدمي نداري.اگه بيماري و دستت خالي!اگه بيکاري و در به در دنبال کار،يادت باشه حتي در تيره ترين شب ها،دراوج تاريکي وظلمت،هميشه ستاره اي هست که چشمش به توست.اون ستاره
يه پيغومه،يه خبر خوش واسه اونايي که به دنبال نورند.
ستاره ها هرگز نمي ميرند،حتي اگه تو خواب باشي و اونا رو نبيني

وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کيفيت فراگير نرسيده بود و استـقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که بايد او را راه می داد نگاه سريعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نيافت او را به جهنم فرستاد.در جهنم هيچ کس از آدم دعوت نامه يا کارت شناسايی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شيطان با خشم به دروازه بهشت رفت و يقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« اين کار شما تروريسم خالص است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد: چه شده ؟
شيطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده ايد و آمدهو کار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسيده
نشسته و به حرف های ديگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد. حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند يکديگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای اين کارها نيست! لطفا ً اين مَرد را پس بگيريد!! »
وقتی قصه به پايان رسيد درويش گفت:
«با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شيطان تو را به بهشت بازگرداند!»
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
در چشم هایش چیزی بود که بغضم گرفت
- ببین , ببین منم مامانمو گم کردم , ولی گریه نمی کنم که , الان باهم میریم مامانامونو پیداشون می کنیم , خب ؟
این را که گفتم , دلم گرفت , دلم عجیب گرفت
آدم یاد گم کرده های خودش که می افتد , عجیب دلش می گیرد
یاد دانه دانه گم کرده های خودم افتادم
پدر بزرگ , مادربزرگ, پدر , مادر , برادر , خواهر , عمو ,
کودکی هایم , همکلاسی های تمام سال های پشت میز نشستنم , غرورم , امیدم , عشقم , زندگی ام
- من اونقدر گم کرده داااارم , اونقدر زیاااد , ولی گریه نمی کنم که , ببین چشمامو ...
دروغ می گفتم , دلم اندازه تمام وقت هایی که دلم می خواست گریه کنم , گریه می خواست
حسودی می کردم به دخترک
- تو هم ... تو هم .. مام .. مام .. مامانتو .. گم کردی ؟
آرام تر شد
قطره های اشکش کوچکتر شد
احساس مشترک , نزدیک ترمان کرد
دست کوچکش را آرام گرفتم توی دستانم
گرمای دستش , سردی دستانم را نوازش کرد
احساس مشترک , یک حس خوب که بین من و او یک پل زده بود , تلخی گم کرده هامان را برای لحظه ای از ذهنمان زدود
- آره گلم , آره قشنگم , منم هم مامانمو , هم یک عالمه چیز و کس دیگه رو با هم گم کردم , ولی گریه نمی کنم که ...
هق هق اش ایستاد , سرش را تکان داد ,
با دستم , اشک های روی گونه اش را آهسته پاک کردم
پوست صورتش آنقدر لطیف و نازک بود که یک لحظه از ترس اینکه مبادا صورتش بخراشد , دستم را کشیدم کنار
- گریه نکن دیگه , خب ؟
- خب ...
زیبا بود ,
چشمانش درشت و سیاه
با لبانی عنابی و قلوه ای
لطیف بود , لطیف و نو , مثل تولد , مثل گلبرگ های گل ارکیده
گیسوان آشفته و مشکی اش , بلند و مجعد ,
- اسمت چیه دخترکم ؟
- سارا
- به به , چه اسم قشنگی , چه دختر نازی
او بغضش را شکسته بود و گریه اش را کرده بود
او, دستی را یافته بود برای نوازش گونه اش , و پناهی را جسته بود برای آسودنش
امیدی را پیدا کرده بود برای یافتن گم کرده اش ,
و من , نه بغضم را شکسته بودم ,
که اگر می شکستم , کار هردو تامان خراب میشد
و نه دستی یافته بودم و نه امیدی و نه پناهی ...
باید تحمل می کردم ,
حداقل تا لحظه ای که مادر این دختر پیدا می شد
و بعد باز می خزیدم در پسکوچه ای تنگ و اشک های خودم را با پک های دود , می فرستادم به آسمان
باید صبر می کردم
- خب , کجا مامانتو گم کردی ؟
با ته مانده های هق هقش گفت :
- هم .. هم .. همینجا ..
نگاه کردم به دور و بر
به آدم ها
به شلوغی و دود و صداهای درهم و سیاهی های گذران و بی تفاوت
همه چیز ترسناک بود از این پایین
آدم ها , انگار نه انگار , می رفتند و می آمدند و می خندیدند و تف بر زمین می انداختند و به هم تنه می زدند
بلند شدم و ایستادم
حالا , خودم هم شده بودم درست , عین آدم ها
دخترک دستم را محکم در دستش گرفته بود و من , محکم تر از او , دست او را
- نمی دونی مامانت از کدوم طرف تر رفت ؟
دوباره بغض گرفتش انگار , سرش را تکان داد که : نه
منهم نمی دانستم
حالا همه چیزمان عین هم شده بود
نه من می دانستم گم کرده هایم کدام سرزمین رفته اند و نه سارا
هر دو مان انگار , همین الان , از کره ای دیگر آمده بودیم روی این سیاره گرد و شلوغ
- ببین سارا , ما هردوتامون فرشته ایم , من فرشته گنده سبیلو , توهم فرشته کوچولوی خوشگل
برای اولین بار از لحظه ای آشناییمان , لبخند زد
یک لبخند کوچک و زیر پوستی ,
و چقدر معصومانه و صادقانه و ساده
قدم زدیم باهم
قدم زدن مشترک , همیشه برایم دوست داشتنیست
آنهم با یک نفر که حس مشترک داری با او , که دیگر محشر است
حتی اگر حس مشترک , گم کردن عزیز ترین چیزها باشد ,
هدفمان یکی بود ,
من , پیدا کردن گم کرده های او و او هم پیدا کردن گم کرده های خودش ,
- آدرس خونه تونو نداری ؟
لبش را ورچید , ابروهایش را بالا انداخت
- یه نشونه ای یه چیزی ... هیچی یادت نیست ؟
- چرا , جای خونه مون یه گربه سیاهه که من ازش می ترسم , با یه آقاهه که .. ام .. ام ... آدامس و شوکولات میفروشه
خنده ام گرفت
بلند خندیدم
و بعد خنده ام را کش دادم
آدم یک احساس خوب و شاد که بهش دست میدهد , باید هی کشش بدهد , هی عمیقش کند
سارا با تعجب نگاهم می کرد
- بلدی خونه مونو ؟
دستی کشیدم به سرش
- راستش نه , ولی خونه ما هم همینچیزا رو داره ... هم گربه سیاه , هم آقاهه آدامس و شوکولات فروش
لبخند زد
بیشتر خودش را بمن چسبانید
یک لحظه احساس عجیب و گرمی توی دلم شکفت
کاش این دخترک , سارا , دختر من بود ...
کاش میشد من با دخترم قدم بزنیم توی شهر , فارغ از دغدغه ها و شلوغی ها , همه آدم بزرگ ها را مسخره کنیم و قهقهه بزنیم
کاش میشد من و ..
دستم را کشید
- جونم ؟
نگاهش به ویترین یک مغازه مانده بود
- ازون شوکولاتا خیلی دوست دارم
خندیدم
- ای شیطون , ... ازینا ؟
- اوهوم ...
- منم از اینا دوست دارم , الان واسه هردومون می خرم , خب ؟
خندید ,
- خب , ازون قرمزاشا ...
- چشم
...
هردو , فارغ از حس مشترک تلخمان , شکلات قرمز شیرینمان را می مکیدیم و می رفتیم به یک مقصد نامعلوم
سارا شیرین زبانی می کرد
انگار یخ های بی اعتمادی و فاصله را همین شکلات , آب کرده بود
- تازه بابام یک ماشین گنده خوشگل داره , همش مارو میبره شمال , دریا , بازی می کنیم ...
گوش می دادم به صدایش , و جان هم
لذتی که می چشیدم , وصف ناشدنی بود
سارا هم مثل یک شوکولات شیرین , روحم را تازه کرده بود
ساده , صادق , پر از شادی و شور و هیجان , تازه , شیرین و دوست داشتنی
- خب .. خب ... که اینطور , پس یه عالمه بازی هم بلدی ؟
- آآآآآره تازشم , عروسک بازی , قایم موشک , بعدشم امم گرگم به هوا ..
ما دوست شده بودیم
به همین سادگی
سارا یادش رفته بود , گم کرده ای دارد
و من هم یادم رفته بود , گم کرده هایم
چقدر شیرین است وقتی آدم کسی را پیدا می کند که با او , دردهایش ناچیز می شود و غم هایش فراموش
نفس عمیق می کشیدم و لبخند عمیق تر می زدم و گاهی بیخودی بلند می خندیدم و سارا هم , بلند , و مثل من بی دلیل , می خندید
خوش بودیم با هم
قد هردومان انگار یکی شده بود
او کمی بلند تر
و من کمی کوتاهتر
و سایه هامان هم , همقد هم , پشت سرمان , قدم میزدند و می خندیدند
- ااا. ...مااامااانم ....... مامان .. مامان جووووووووون
دستم را رها کرد
مثل نسیم
مثل باد
دوید
تا آمدم بفهمم چی شد , سارا را دیدم در آغوش مادرش
سفت در آغوش هم , هر دو گریان و شاد , هردو انگار همه دنیا در آغوششان است
مادر , صورتش سرخ و خیس , و سارا , اشک آلود و خندان با نیم نگاهی به من
قدرت تکان خوردن نداشتم انگار
حس بد و و خوبی در درونم جوشیدن گرفته بود
او گم کرده اش را یافته بود
و شکلات درون دهان من انگار مزه قهوه تلخ , گرفته بود
نمی دانم چرا , ولی اندازه او از پیدا کردن گم کرده اش خوشحال نبودم
- ایناهاش , این آقاهه منو پیدا کرد , تازه برام شکولات و آدامس خرید , اینم مامانشو گم کرده ها ... مگه نه ؟
صورت مادر سارا , روبروی من بود
خیس از اشک و نگرانی ,
- آقا یک دنیا ممنونم ازتون , به خدا داشتم دیونه میشدم , فقط یه لحظه دستمو ول کرد , همش تقصیر خودمه , آقا من مدیون شمام
- خانوم این چه حرفیه , سارا خیلی باهوشه , خودش به این طرف اومد , قدر دخترتونو بدونین , یه فرشته اس
سارا خندید
- تو هم فرشته ای , یه فرشته سبیلو , خودت گفتی ...
هر سه خندیدیم
خنده من تلخ
خنده سارا شیرین
- به هر حال ممنونم ازتون آقا , محبتتون رو هیچوقت فراموش می کنم , سارا , تشکر کردی ازعمو ؟
سارا آمد جلو ,
- می خوام بوست کنم
خم شدم
لبان عنابی غنچه اش , آرام نشست روی گونه زبرم
دلم نمی خواست بوسه اش تمام شود
سرم همینطور خم بود که صدایش آمد
- تموم شد دیگه
و باز هر دو خندیدیم
نگاهش کردم , توی چشمش پر بود از اعتماد و دوست داشتن
- نمی خوای من باهات بیام تا تو هم مامانتو پیدا کنی ؟
لبخند زدم ,
- نه عزیزم , خودم تنهایی پیداش می کنم , همین دور وبراست
- پیداش کنیا
- خب
....
سارا دست مادرش را گرفت
- خدافظ
- آقا بازم ممنونم ازتون , خدانگهدار
- خواهش می کنم , خیلی مواظب سارا باشید
- چشم
همینطور قدم به قدم دور شدند
سارا برایم دست تکان داد
سرش را برگردانده بود و لبخند می زد
داد زد
- خدافظ عمو سبیلوی بی سبیل
انگار در راه رفتن مادرش بهش گفته بود که این آقاهه که سبیل نداشت که
خندیدم
.....
پیچیدم توی کوچه
کوچه ای که بعدش پسکوچه بود
یک لحظه یادم آمد که ای داد بیداد , آدرسشو نگرفتم که
هراسان دویدم
- سارا .. سار ... ا
کسی نبود , دویدم
تا انتهای جایی که دیده بودمش
- سارااااااااا
نبود , نه او , نه مادرش , نه سایه شان
....
رسیدم به پسکوچه
بغضم ارام و ساکت شکست
حلقه های دود سیگار , اشک هایم را می برد به آسمان
سارا مادرش را پیدا کرده بود
و من , گم کرده ای به تمامی گم کرده هایم افزوده بودم
گم کرده ای که برایم , عزیزتر شده بود از تمامی شان
....
پس کوچه های بی خوابی من , انتهایی ندارد
باید همینطور قدم بزنم در تمامیشان
خو گرفته ام به با خاطرات خوش بودن
گم کرده های من , هیچ نشانه ای ندارند
حتی گربه سیاه و آقای آدامس فروش هم , نزدیکشان نیست
من گم کرده هایم را توی همین کوچه پسکوچه های تنگ و تاریک گم کرده ام
کوچه پس کوچه هایی که همه شان به هم راه دارند و , هیچوقت , تمام نمی شوند
کوچه پس کوچه هایی که وقتی به بن بستش برسی ,
خودت



